370
سنگ بودم...
و حالا کوهم
بس نیست؟
سنگ بودم...
و حالا کوهم
بس نیست؟
برای دل های کوچکی که نگران چکه کردن سقف اتاق شان هستند...
برای چشم های غمگین که به چکمه های همکلاسی اش نگاه می کند...
برای بچه های دیگران دعا کنیم.
*زمستان چقدر زود آمدی!!!
سفر به لاس وگاس و اقامت در گرانترین هتل آنجا، داشتن جت شخصی،
داشتن یک حساب و صندوق امانات در بانک سوئیس،
ساخت ۳۰ مدرسه و رسیدگی به فقرا
....
اینها نوشته های یک تکه کاغذ بود اما خستگی رو ازم دور کرد!
برای تو...
چند روزی سرگرم تماشای یک عشقبازی بی منت و متقابل بودی....
معاشقه ای عارفانه...
اصلا خوش به حال آسمان، هر وقت دلش بگیرد شانه های زمین آماده است...
خوش به حال زمین، اشک های آسمان از آن ِ اوست...
خوش به حال ابر، خوش به حال دشت، خوش به حال گل، خوش به حال شاپرک...
من و تو اما...
دیر زمانی است جسارت عاشقی را از یاد برده ایم...
دریچه های دلمان را بسته ایم به روی هر چه نور، هر چه شور و هر چه بوی با طراوت مهربانی...
طپش های قلب هامان را در پس سینه ای ستبر پنهان کرده ایم که چه؟
به خدا، عشق به رسوا شدنش می ارزد...
آب شد و خودش را به زمین رساند...
همه غرق تماشای عشقبازی زمین و آسمان
هیچ کس دلتنگ مهتاب نیست...
"آدم های دروغین با کلمات زیبای پرطمطراق دغل باز حیله گر"
چقدر این عبارت برایم مفهوم دارد سوسن... برای من ِ ساده دل که همه را به سنگ عیار خود
می سنجم.
که شکسته می شود
از انباشت اشک های نریخته...
بغض های محار شده ای...
و حس های پنهانی
که به یکباره سر به شورش بر می دارند.
چشم که می گشایی، به تو لبخند می زند زندگی.
طلوعی دوباره است؛ فرصتی دوباره برای شکفتن
بر تاقچه های روشن صبح، در تکاپوی سلام خداوندی:
چشم هایت را برمی داری و می دوی درهای و هوی صداها و عطرها.
شب را آرام می تکانی از جانمازت و ملکوت، بر گونه ات می خندد. از خبرها بگذر، از خیابان ها؛ از طارمی های خورشید بگذر و از تمام کلماتی که دست افشان، بر حاشیه ها می گذرند.
صورت به صورت شهر بگذار و با تمام فریادت بخند. تو شروع شده ای... .
سلام ای سلام خداوند! سلام ای هوای روان بر دریچه های بی هنگام!
سلام ای عطر بی مرز!
ذرات، مرا می خوانند؛ آن چنان که آفتاب بر دره های خاموش جهان آواز می خواند.
برمی خیزم و با تمام تنم از رخوت خویش بیرون می زنم. در نفخات تو می چرخم و باز می چرخم، ای هیجان ناتمام! سلام ای هیجان ناتمام!
دست هایت در شیار دقایق می دود و همچنان بر طبل تلاش می کوبی؛ در تکاپوی سهم خویش بر سفره بی حصار خداوند.
با لبان این همه انسان می خندی، وقتی که شانه ات، تکیه گاه جداره های جهان است.
عشق، سر بر زانویت می گذارد و تو همچنان بر طبل تلاش می کوبی. لب بر پینه دستانت می گذاری و عطرهای دنیا را می نوشی.
نسیم متراکم شهر از پیشانی ات می گذرد و قندیل آسمان از صدایت می آویزد.
بر گام هایت محکم بایست و باقی مانده توانت را سرود بخوان؛ سرودی بر گسله های ویران زمان.
جاده تو را نمی برد؛ تویی که چون رودی پر خم راه را با خویش به دریا کشانده ای؛ راه می خندد و دریا. ملکوت می خندد و تو بر تاقچه های روشن صبح.
صبح شده است . . .